پذیرش اینکه همه چیز تو عالم ، حتی نحوه ی بستن بند کفشات ، طبق اصل احتمالات بنا شده آدمو یه حالتی میکنه.
البته این پذیرشه هم به میزان منطقی بودنت که به صورت تصادفی،کاملا تصادفی،از والدینت به ارث بردی برمیگرده . لازم نیست که توضیح بدم منطق هم مثل بسیااااری از خصوصیات موجودات زنده به شکل کد های ژنتیکی از تلاقی سلول هایی که تو یه روز تصادفی و طی تقسیمی بر مبنای تصادف به وجود اومدن و تصادفا تو دوره ی کوتاه عمرشون به همدیگه برخوردن،به نتاج منتقل میشه و تو حاصل اینهمه تصادفی
+ یکم پیچیده شد،نه؟!
این روزها نگاه خدارو بیشتر میشه حس کرد،چقدر![]()
+ عاشق این ماهم![]()
و عاشق خودم وقتی این مدلی مطیع میشم و
دوست داشتنی![]()
و باااااز نوستالوژی و باز....

اینا که همه چیو به
کشیدن که

امروز ، من ، زندگی ...![]()
اهوووم.. چه ترکیب جالبی

چی میشد اگه تو جاده ی زندگی یه فرعی میپیچید به سمت گذشته
یه دو سه تا امتحانو نافرم گند زدم ، اون یکی هم امید چندانی بهش نیست،در مورد سه تای
بعدی هیچ تضمینی وجود نداره
+در مجموع همه چیز رو هواست ، مام اون بالا تا فرانرسیدن زمان گریه داریم حال میکنیم با همه چیز
میگه : تو لحظه زندگی کن ...
ولی یه مشکلی هست این وسط ، می دونی مرز بین گذشته و آینده یکم زیادی باریکه
یا حداقل من توش جا نمی شم
کسی از الیاس و دارودستش خبری نداره
+ بیابان را سراسر مه گرفتست
اوهووووم